X
تبلیغات
خاطرات جدایی

خاطرات جدایی

اینجا سنگ صبور من است، جایی برای ثبت احساساتی که سرچشمه شان را نمی دانم

بوسه با مزه ویسکی

جالب بود

خدا رو شکر

دو روز باهاش بودم. دو روز کامل تو خونه. با حال بود. آشپزیش که عالیه. از پیتزا گرفته تا قورمه سبزی رو عالی درست می کنه. اندام دلربایی هم داره. اخلاقش هم که خوبه ، خیلی هم خوشگله.  خیلی دوسش دارم. ولی مزه ویسکی چقد بده. وای مزخرفه. اصلا ازش خوشم نیومد. ولی بخاطر دوس دخترم خوردم. نوش جانمان. بوسه با مزه ویسکی.

خودمونیم ها حال کردیم بخدا.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1390ساعت 0:56  توسط مرد تنها  | 

ویسکی

فردا قراره با دوس دخترم ویسکی بخوریم.

تا حالا مشروب نخوردم . ولی دوست دخترم میگفت که چند بار خورده. یه شیشه ویسکی گرفتم گذاشتم یخچال برای فردا که با دوستم قرار داریم. روش نوشته 40% الکل. وای خدای من فک کنم باید شراب سفارش میدادم.

+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1390ساعت 0:28  توسط مرد تنها  | 

آی روزگار

هرچی بگم کم گفتم از دست این روزگار لامصب

بخدا خستم

از خودم از همه

ولی نمیدونم چکار کنم

تو لجن فرو رفتن چیز بدیه ولی من تا خرخره تو لجنم

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی آدمها

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم شهریور 1390ساعت 22:36  توسط مرد تنها  | 

عید فطر

ظاهرا فردا عید فطره. خیلی از کشورا اینو میگن. ولی اینجا میگن عید نیس چون ماه رو آقایون پیدا نکردن.

نمیدونم چرا باید حتی تو پیدا کردن ماه هم عقب باشیم.

بهرحال چه امروز چه فردا

عیدتون مبارک باشه.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 1:19  توسط مرد تنها  | 

کلیدها3

خیلی اعصابم خورد بود

کلیدای اشتباهی رو بدستم رسونده بودند. اونم بعد از اینهمه گرفتاری و دردسر. هوا هم دیگه تاریک شده بود. تصمیم گرفتم خودم برگردم و ببینم قضیه چیه و کی کلیدها رو اشتباهی برام فرستاده. آخه این کلیدها حداقل 4بار دست بدست شده بودن. با هزار بدبختی یه ماشین گیر آوردم و و برگشتم شهر پدریم. دیروقت رسیدم همه جا بسته بود.کلیدهم نداشتم در خونه بابام رو واز کنم. رفتم خونه خالم دیدم اونام نیستن. خونه یکی از همسایه هامونم که باهاشون راحت بودم رو نگا کردم دیدم اونام نیستند.

ای بخشکی شانس

رفتم در آژانسه. صاحب آژانس اونجا بودقضیه رو براش گفتم. ازم خاست صب کنم تا احمد بیاد بعد یه ربع ساعت احمد اومد . کرایه رو بهش دادم و گفتم مرد حسابی میمردی یه کمی صبر بکنی؟ آخه من تو اون شرایط چجوری پولتو بدم؟ گفت که آره خیلی ها پولشو نمیدنو و اینم قسم خورده که به کسی قرض نده. بهش گفتم که کلیدای اشتباهی رسوندن دستم . گفت که احتمالا مسعود اشتباه کلیدا رو تحویل داده.گفتم این کلیدا رو تو نمیشناسی و کلیدا رو نشونش دادم. نگاشون کرد .

دیدم رنگش پرید. دست تو جیبش برد و دسته کلید منو آورد بیرون.

آره احمد اشتباهی کلیدای خودش رو برام فرستاده بود.

زدم تو سرش.

اونشب رفتم خونه پدری خابیدم و صبح دوباره به سمت شهر برگشتم.

بخاطر اشتباه احمد یک روز و نیمم تلف شد اونم با چه وضعیتی.


+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 4:3  توسط مرد تنها  | 

کلیدها2

وسط راه یه شهرک کوچکیه . اونجا پیاده شدم. یه راننده ای رو گیر آوردم و شرایط و براش توضیح دادم وازش خواستم موبایلش رو در اختیارم بذاره تا باهاش چند تا تماس بگیرم. راننده موبایلشو بهم داد ولی معلوم بود که ناراضیه.. به بابام زنگ زدم شماره اون بنده خدایی رو که خبر گم شدن کلیدها رو بهش داده بود گرفتم. به اون زنگ زدم و شماره آژانس رو گرفتم .بعدش به آژانس زنگ زدم و گفتم که کلیدا رو برام بفرسته.مسئول آژانس آدم محترمی بود کلیدا رو داد دست یکی از راننده هاش به اسم احمد که بیاره ترمینال و بده دست یکی از این خطی ها تا بدست من برسند. شماره احمد رو گرفتم بعد یه 5دقیقه ای یه موبایلی رو از یه بنده خدای دیگه ای گرفتم و به احمد زنگیدم. بهش گفتم که من وسط راه موندم به هر راننده ای که کلیدا رو قراره برسانه بگه یه جا هم برام رزرو کنه تا خودمم برسم شهر. احمد کلیدا رو داد دست یه راننده مینی بوس سبز رنگ .مشخصات ماشین رو گرفتم و تلفنی به راننده مینی بوس گفتم که کنار پاسگاه منتظرش می مونم. صحبتام با راننده مینی بوس که تمام شد احمد بهم گفت که کرایه منو کی میده؟

گفتم: مرد حسابی تو که منو میشناسی خانوادمم میشناسی صبر کن هفته دیگه برمیگردم و بهت میدم

احمد: نخیر من قسم خوردم پولم رو نقد بگیرم

من:آخه من الان چه جوری پول تو رو بدم. به محض اینی که برگردم پولتو میدم.

احمد:نه امکان نداره. به خونتون زنگ بزن بگو پول رو برام بیارن.

آخه کسی خونه نیس همه رفتن شیراز.

احمد: من نمیدونم همین الان پول میخام . به یه دوستی آشنایی بگو پولو برام بیاره.

دیدم خیلی خره و شرایط رو نمی فهمه . یه باشه ای بهش گفتم و تلفن رو قط کردم. واقعا چاره ای نداشتم امکان نداشت تو اون شرایط 2000تومن پول دست اون برسونم.ئقیقا یک ساعت منتظر موندم تا مینی بوس رسید. سوار شدم خودمو معرفی کردمو ازش خواستم کلیدا رو بهم بده . راننده کلیدا رو بهم داد منم رفتم سر جام نشستم. صندلی برام رزرو نکرده بودند.یه پیت حلبی تو راهرو گذاشته بودند روش نشستم . تو افکار خودم بودم و اینکه احمد چه آدم احمقی و من نمیدونستم که یهو گفتم بذار یه نگاهی به کلیدام بکنم. دستمو تو جیبم بردم کلیدا رو در آوردم و نگاشون کردم. خشکم زد . کلیدا کلیدای من نبود. به رانمنده گفتم : آقای راننده ظاهرا اشتباه شده کلیدای خودتون رو اشتباهی به من داده اید.

راننده نگام کرد و گفت بجز این کلیدها یی که اون پسره بمن داده .دیگه هیچ کلیدی نداره.

همه این هماهنگی ها رو با موبایل مردم انجام می دادم .

خیلی سخته آدمی رو پیدا کنی که اجازه بده چندین تماس رو با موبایش بگیری اونم تو شهر ناشناس.


+ نوشته شده در  جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 4:20  توسط مرد تنها  | 

کلیدها-1

خونه پدریم تو روستاییه که 3 کیلومتر با یه شهر کوچک فاصله داره . از اونجام تا محل زندگیم که یکی از کلانشهرهاست دو ساعتی با ماشین فاصله است.

مطلبی رو که میخام براتون بگم سال پیش اتفاق افتاد. چند روزی بود که خونه پدرم بودم که از شیراز زنگ زدند و همه خانواده رو به یه مراسم عوسی دعوت کردند. من نمی تونستم برم چون مرخصیم تموم شده بود و باید می رفتم سر کارم. ولی همه خانواده راه افتادند که برند شیراز. اونا رفتند و منم تصمیم گرفتم که کم کم راه بیفتم و خانه رو ترک کنم.

کلید خانه پدرم رو دادم دست یکی از همسایه ها که مواظب خانه پدرم باشند و آژانسی گرفتم و رفتم ترمینال شهرستان که از اونجا بیام شهر. راننده آژانس آشنا دراومد و تا ترمینال کلی باهم صحبت کردیم. تو ترمینال هم فوری سوار ماشین شدم و ماشین حرکت کرد. اینم  براتون بگم که صبح همن روز موبایلم بخاطر بدهی یه طرفه شده بود .

یک ساعتی از سفر گذشته بود که موبایلم زنگ خورد . پدرم بود اونام توی راه شیراز بودند بهم گفت که ظاهرا کلیدام رو تو آژانسیه جا گذاشته ام. جیبامو گشتم دیدم آره خبر درسته کلیدها تو سرویس آژانس افتادند و راننده شماره پدرم رو گیر آورده بود به اون خبر رسانده بود.

موندم که چکار کنم کلید زاپاس نداشتم و بایستی حتما کلیدا به دستم می رسید . دقیقا وسط راه کنار یه شهرک کوچولو پیاده شدم . اولش خاستم برگردم ولی بعدش با خودم گفتم که چه کاریه. میسپام به آژانسه که کلیدا رو برام بفرستند. و من اینجا تحویلشون میگیرم.ولی قانون مورفی اونجا برام تفسیر شد. نه شماره آژانسه رو داشتم و نه شماره راننده آژانسه درضمن موبایلمم یه طرفه بود.

.....ادامه دارد


+ نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 23:24  توسط مرد تنها  | 

ولم کن

تقریبا دو ساله کارم شده دادگاه رفتن. آخه طرف قبول نمی کنه جدا شه . یکی نیست بهش بگه ول کن تورو خدا.

 به خیلای ها هم گفتم وساطت کنن تا راحت تر جدا شیم. ولی هیچ کی حتی فامیلای نزدیکشم حاضر نمیشن وساطت کنن. دادگاه حکم طلااق رو صادر کرده ولی داره بهانه میاره . تو محضر هم حاضر نمیشه که طلاق لامذهب رو ثبت کنیم.

آی خدا چکار کنم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت 16:41  توسط مرد تنها  | 

خداحافظ دیکتاتور

الان از بیبی سی فارسی خبر پایان دیکتاتوری 42 ساله قذافی رو شنیدم

موج اشک ها و لبخندهای لیبیایی ها جاری است.

امیدوارم لبخند به لبان مردم سوریه و یمن هم برگردد.

وبا همه وجود از خدا میخواهم که به ما هم نعمت لبخند ارزانی کند.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت 15:38  توسط مرد تنها  | 

چرا؟

تو این مدتی که تو دادگاه بودیم همیشه ازم میپرسید آخه چرا؟

دوستام میپرسند آخه چرا؟

همه میپرسند آخه چرا؟

اگه شما جوابی پیدا کردید به منم بگید.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم مرداد 1390ساعت 3:32  توسط مرد تنها  |